سردم شده.نه به عادت هميشه چون آغوشت را كم دارم.چون هوابس ناجوانمردانه سرداست.
كتاب گابريل گارسياماركز رو مي خوندم.خودت به من معرفيش كردي."زنده ام كه روايت كنم"داستان زندگي خودشه.هرصفحه اي رو كه ميخونم شباهت هايي بين تو و اون پيدا ميكنم.حتي شبگردي ها،ميكده ها و محله هاي بدنام..
مي خواهم بدونم وسعت جمله ي"من بدهستم"تو تا كجا ادامه داره؟!
"بگذريم
سفيد به تن كردي"
...
پرده ي اول:
پشت ميز نشسته.جزمهتاب كه عرضه ي روشن كردن چهره ي مرد را ندارد نوري نيست.مرد پشت سرهم دود ميكند.
دود ميكند.
دود ميكند.
دودميكند.
ازبوي تهوع آورسيگارش به سرفه مي افتم.
چقدر گفتم سيگار نكشد.
پرده دوم:تو مي دود.
آرام تر!
قدم هاي من كوتاه است.
پرده ي سوم:به تو نمي رسم.
:بادبادكي كه تو دنباله ي واژه هايش شدي.
بادبادك دنباله هاي سبك مي خواهد تا به پايين نكشندش.
پرده ي چهارم:وقتي تو راكم دارم چه كنم؟
-بنويس.
"باشد تا آيندگان پندگيرند"
متن اصلي:-دوستت دارم
-من هم همين طور.
ترجمه:-با اين دل مجنون چه كنم؟
-خودت رو به خريت نزن.
پرده ي پنجم:با چشم هايي كه نديده ،اگارديدمشان.
وتازه مي فهمم
كه چشم هاي تو كم كم
كم مي شود
من تنها ميشوم
توتنها...
نه!
اين فعل
حذف با قرينه ي معنا نميشود
مي دانم نمي شوي
پرده ي آخر:كبوترهاي سفيد روي پشت بام همسايه.
من هم بودم.
آن روز مقدس.
مي شمرديشان.
من خسته نمي شدم.
اولي پريد
دومي نپريد.
آن گربه
حسادت كردم به چششم هايش.يادت نيست؟
پوزخندمي زند.
...
نامتت را در پرانتزي مي نويسم
كه آن را براي هميشه خواهم بست
سال ها بعد
چون دري قديمي
بازش ميكنند
زن بردريچه خيره مانده ومرد
آرام دور مي شود
حالا قلم مو را بردار!
موهاي زن را سفيدكن
گرامافون را خاموش.
واندوه را
درقاب هاي تاريك
ازتمام ديوارها بياويز
دركشيدن تارهاي عنكبوت آزادي!
دربسته مي شود
ونامت رادر پرانتزي مي نويسم
كه آن را براي هميشه خواهم بست
سال ها بعد
چون قبري بازش مي كنند
مردي
خودكارش
دستش
دلش
درلاي پرانتزي غمگين گير كرده است
حالا قلم مو را بردار!
*شعرای متن مال گروس
نوشته شده توسط زندانی در شنبه 2 آبان1388 ساعت 3:26 موضوع | لینک ثابت
*۱۱۷۰سال است که مردی منتظر ۳۱۳ مرد دیگر است.
مگر مرد شدن چقدر زمان می برد؟
*دیگه تنها کاری که انجام میدم اینه که هرشب گریه کنم و از خدا بخوام تو رو مراقبت باشه.تنت سالم باشه و فقط و فقط مال من بمونی.مسخره و بچگونست...اما حداقل کاری که دیگه از دستم برمیاد.
..اگه عمرم یه نفس بود واسه دیدار تو بس بود....
...تنهاییامو بعداز این با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟...
**نوشته هام هیچ نظمی ندارن.چون خودم هم آشفته هستم.ببخشید دیگه.فقط خواستم یه کم خالی بشم.
همین!
نوشته شده توسط زندانی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 0:56 موضوع | لینک ثابت
متن زیبایی که در زیر می خوانید، قسمتی است از دست نوشته دانشجوی شهید، محمدحسین تجلی:
من از خوندنش لذت بردم.و آه کشیدم.گفتم شاید برای شما هم جالب باشه...
من نیز دوست داشتم بمانم و زندگی كنم؛ ولی از انحراف هراسان بودم و از منجلاب گریزان...
ای بر خون شهیدان تكیه زده ها! آری بر خون نشسته اید. اگر مخلصید مبادا سد خون را بشكنید...
آری فكر می كنید كه احمقیم؟ فكر می كنید كه ساده لوحیم؟ باشد اینگونه فكر كنید. بسا كه دیر نیست تا حساب پس دهیم. زود زود زود. اگر این را شما به من یاد دادید و خود عمل نكردید اشكالی نیست. رهبرم می فرمود که "بسا معلم اخلاق، كه در انحراف باشد" و دیدید كه عده ای شدند؛ مواظب باشید كه شما نشوید...
برایم مهم نیست كه مردم درباره من چه بگویند. بگذار هركس مرا با عینك خود ببیند؛ ولی خدا كه عینك ندارد!
اگر بگویند احساساتی بود بگذار بگویند. اصلا اگر احساس بد است، آری من احساساتی بوده ام... اگر بگویند فریب خورد، بگذار بگویند. بگذار تا آنها مواظب خود باشند... خلاصه اینكه حرف مردم را ملاك حركتم نمی گیرم. گرچه عقلا محترمند...
عجب دردیست از یك سو باید بمیریم، شهید فردا شویم و از سوی دیگر باید بمانیم تا فردا شهید نشود.
آری نگران فرداییم، فردایی كه بخاطر آن شهید می شویم.
نوشته شده توسط زندانی در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
من برگشتم.اما اين دفعه عاقلانه برگشتم.شايد جملم نتونه منظورم رودرست تفهيم كنه.اما خيلي سادست.ديدم دليلي واسه فرار وجود نداره.مثلاتاكي نباشم؟بالاخره كه بايد برگردم.زيادي سخت گرفتم.ميدونم.
اين چهارروزرو رفتم شمال.خيلي خوش گذشت.خوش گذشت چون كنار ديگران بودم.تنها نبودم.چه هوايي داشت اون جا.توپ توپ.باروني بود.اون وقت اينجا صبح تاشب بايدكولر روشن باشه.توي جاده يه هواي خنكي بود كه ادم دلش مي خواست بگيره تخت بخوابه .اماهمين كه به تهران نزديك شديم هوا گرم شد.اه اه اه.هوا به اون خوبي رو ول كرديم اومديم اينجا بعه خاطر قلمچي فلان فلان شده.ايش.اصلا دلم نمي خواست برگردم..حالابه خاطر آزمون برگشتم..هفته ي بعددوباره برمي گردم شمال.امااونجا تنبل ميشم نمي تونم درست حسابي درس بخونم.
هييييييييي.اين همه درس خوندم.نمره هاي خوب گرفتم.حالاكه وقت نتيجه هست دارم جا ميزنم.نمي تونم درس نمي تونم درس بخونم.نمي دونم چرا؟مي خوام با يه مشاور صحبت كنم.ازز پشتيبان قلمچيم بدم مياد.خيلي بي خوده.اصلا هم دوسش ندارم.غير از مشاوره ي درسي يه چيزهاي ديگه اي هم هست كه مي خوام با يه نفر مشورت كنم.كمكم كنه.شايد زنگ بزنم صداي مشاور.شمارش رونمي دونم.
امسال تابستون نه رنگ دريا روديدم نه جنگل.حيف.يه شب پسر خالم مي خواست ما رو ببره دريا.نينيش گريه كرد.زنش گفت نريم.آخرين شانس ما بود.
ميدونيد چيه؟چند وقته رفتم توي نخ بچم.يعني همون بچه اي كه قراره در آينده داشته باشم.واسه نينيم برنامه ريزي كردم.دارم واسش نقشه مي كشم.يه مدت تصميم گرفته بودم يه بچه از پرورشگاه بيارم.به فرزندي قبولش كنم.البته اگه از نظر مالي تامين بودم!هم پسر دوست دارنم.هم دختر.هردوتاشون شيرينن.انما دلم نمي خواد بچم هيچ وقت بزرگ بشه.وبياد توي اين جامعه ي كثيف.اگه يهو عزيز دلم رو بزنن بكشن چيكار كنم؟فك ميكنم وقتي با هزار زحمت بزرگش كنم.مثل يه دسته گل.بعد توي اوج جووني يه گلوله همه ي آرزوهام رو از من بگيره...اين جامعه مي خورتش.به اين چيزاكه فكر ميكنم ميگيم بي خيالش...
وقتي بچم بره توي اجتماع.آدم هابا باورهاي غلطشون مغزش رو شستشوو بدن.اگه بعدبه جرم منافق و هزارتاكوفت و زهرمار ديگه اعدامش كنن يا زندانيش كنن.اگه از راه به درش كنن...
چقدر تلخه آينده اي كه چشم اندازش اين باشه...
اميدوارم اين جوري نشه...
"اوگفت:عزيزم نيازي نيست آه بكشي.من همين جا هستم.نزديك تو.ممگه من رو نمي بيني؟غم تو بدتر از كفر است.
بعد لبخندي روي لبانم نشاند."
نوشته شده توسط زندانی در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت
چرا دیگر هیچ کس ازتو نمی گوید؟
انگار فراموش شده ای...
انگار باید تمام دنیا مثل من به تو فکرکنند.
تنها سهم من حالا مرورخاطرات توست بادیگران.
همین!
نیستی.
نه!خیال نکن...
به این درد نبودن عادت نکرده ام.
اندامم از این درد جان فرسا کرخت شده.
هیچ حسی ندارم.
تا زمان آمدنت می ترسم مردمک چشمانم هم کرخت شده باشد.
باشه...
نیا!
نوشته شده توسط زندانی در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت
براي ليدي عزيز كه مدت زياديه نمي تونم توي وبلاگش كامنت بذارم:دلم عجيب هواي باران دارد.
*خاك اينجا بوي خون ميدهد.
*خون رابا خون مي شويند؟!
*مي شود باران اززمين به آسمان ببارد؟
نوشته شده توسط زندانی در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
بیزارم ازشما که سوزاندید چهره هایتان را.
صورتک هایی همسان زدید ازجنس کسی که می گویند خوب بود و خوب رفت.
اما من هنوز در خوبی "او"شک دارم.
"او"پیش از رفتنش خوب ترها را برد.
*"این روزها قدم می گذارم بر روی هرچه که تا کنون بر دوش هایم سوار بودند.
چه سبک شده ام.
به قدر آزادی!"
نوشته شده توسط زندانی در جمعه 23 مرداد1388 ساعت 5:13 موضوع | لینک ثابت
چقدر خوشحالم ازسلامتی ترانه.امروز توی اخباردیدم داشتن باهاش مصاحبه می کردن.همون دختری که گفتن بعد از سوئ استفاده ی مامورای دولتی ازش جسد سوختش رو پیدا کردن.حالا صحیح و سالمه.آخیش...چقدربه خاطرش گریه کردم.اگه عکسش رو دیده باشید میبینید چقدر نازه.من وقتی اون صحنه هایی که دربارش نوشته بودن رو توی ذهنم مجسم کردم کلی به هم ریختم.
باز هم خداروشکر...![]()
نوشته شده توسط زندانی در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 4:6 موضوع | لینک ثابت
داشتم ميرفتم كلاس.به يه جا ازخيابون رسيديم .ديديم ترافيكه.بعدش يهويه پسر جوون نزديك يه ماشين شد.يه چوب دستش بود.با چوب محكم زد توي سر يه راننده.ازسرش خون ميومد.راننده ازماشين پيداه شد وپسررو هل داد.پسر فرار كرد.توي ماشينشون رو ديدم .خانوادش نشسته بودن.اما هيچ كدوم حرف نمي زدن.حتي داد و بيداد هم نمي كردم.فقط با ناراحتي به اونا نگاه مي كردن.يه كم كه ماشينمون جلوتر رفت ديدم توي خيابون تك و توك آدم هايي دراز افتادن .از سرشون خون ميومد.اطرافشون هم پر از خون بود.همشون مرده بودن.اما...ماشين بازهم جلوتر رفت.باند كناريمون رو نگاه كردم.پر از جسد بود.آدم ها رو روي هم انداخته بودن.بدن همشون خوني بود.جاي گلوله هاشون سوراخ بود.همه جا خون بود.جسدهاي داغون شده روي هم افتاده بودن.مثل يه دريا بودن.همشون مرد بودن.اما من تو دلم گفتم چرا اينا شبيه زن ها هستن؟كنار خيابون هم چندتا ماشين بودن.توشون زن ها و بچه ها بدن.با سروصورت هاي خوني و شكسته....يه نفر كنارم نشسته بود.داشت برام توضيح ميداد:
-همه ي اينا رو تير بارون كردن.هركسي كه توي اين خيابون بوده رو كشتن.تازه اينا خوبه كه.اينا فقط سه يا چهار تا گلوله خوردن.اونا كه توي خيابون قبلي بودن رو اول شكنجه كردن بعد كشتن...."
...
يهو از خواب پريدم.صحنه هاي اون خواب انقدر واقعي بودن كه هنوز چلوي چشمم هستن.وحشتناك ترين خوابيبود كه توي تمام عمرم ديدم.ازصبح صحنه هاش داره جلوي چشمام راه ميره.
نوشته شده توسط زندانی در چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 4:25 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام به تو كه به ملاقات من اومدي.من زندونيم 17ساله.چيز بيشتري از من ندونين بهتره.اگه دوستم داري دوستت دارم.راستي...خوش اومدي.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/07
88/06/22 - 88/06/31
88/06/05 - 88/06/21
88/06/08 - 88/06/14
88/06/01 - 88/06/07
88/05/22 - 88/05/31
88/05/05 - 88/05/21
88/05/08 - 88/05/14
88/04/22 - 88/04/31
88/04/05 - 88/04/21
88/04/01 - 88/04/07
88/03/05 - 88/03/21
88/02/05 - 88/02/21
88/01/22 - 88/01/31
88/01/08 - 88/01/14
87/12/22 - 87/12/30
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/11/08 - 87/11/14
87/10/08 - 87/10/14
87/09/01 - 87/09/07
87/08/05 - 87/08/21
87/08/08 - 87/08/14
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/07/08 - 87/07/14
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/05/05 - 87/05/21
87/05/08 - 87/05/14
87/05/01 - 87/05/07
87/04/22 - 87/04/31
طراح قالب
POWERED BY